با کسی که بهش خیلی اعتماد کرده بود و فکر میکرد آدم روزای سختیاس و با هم خیلی خوبن و همدیگرو قبول دارن و کمی تا قسمتی هم همدیگرو دوست دارن ... بنا به دلایل چهره ای از دست میده البته نا خواسته چون طرف مقابلش خواست جدا شه وگرنه اون دوست نداشت ... خیلی طول کشید تا از یاد ببرتش البته هنوزم وقتی یادش میوفته کلافه میشه ... بعد از یه مدتی که انتظار ۳۰۰ هزار تومن پول رو میکشید بالاخره این پول با جایزه ای که تو بانک بهش دادن جور شد ... خوشحال و خندان با کمی استرس شب رو به صبح رسوند تا بره سخت افزار های کامپیوترشو سفارش بده ... شب که میاد خونه ... مامان و خواهر ناتنیش با باباش بگو مگو میکنن یه چیزی فراتر از بگومگو ... که پای همسایه ها هم باز میشه ... همه ی اون همسایه های فضول شهرستانی ... اعصابش خورد میشه ... بجای اینکه باباش اونو برا زندگی ایندش راهنمایی کنه ... اون باید باباشو راهنمایی کنه ... خیلی از مشکلای دیگه که روش نمیشه بگه ... فرداش قراره اتفاقای بدی بیوفته ... مامانش که خیلی نگرانش بود بهش گفت تو فردا برو بیرون شب بیا ... و از ساعت ۱۰ صبح رفت بیرون ... رفت تو پارک ... دکه ای اونجا بود ... رفت و هرچی تو جیبش داشت داد به یارو و بجاش یه بسته سیگار مالبرو گرفت ... و از صبح تا شب کشید و کشید و کشید ... و سیگار بود رفیق تنهایی و بیکسی و در موندگی اش ... نمیدونه فردا چی میشه؟ هیچی نمیدونه ... ولی ... پسری با آرزوهای بزرگ اینجوری نابود شد
پایان وبلاگ
[ دوشنبه 13 شهریور 1385 - 11:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| بردیا ] [موضوع های مختلف , ] [+]
تبلیغات 
