تبلیغات
نوشته های من

پرسپولیس

سه شنبه 21 شهریور 1385

امریکن پای یا همون کیک آکریکایی خودمون ... فیلمیه که امروز میخوام در موردش صحبت کنم... قبل از همه چیز ... این آپ واقعا آخرین آپ من هستش و دیگه آپ نمیکنم ... و در واقع این آپ هم مربوط به پسرها و دختراست ...

این فیلم ۴قسمت هستش که به دوران نوجوانی و جوانی پسرها میپردازه و در واقع رفتار انواع پسرها در این دوره رو نشون میده ... من این فیلم رو به همه ی پسرها پیشنهاد میکنم نگاه کنن البته میدونم بعضیها دست منم از پشت بستن ... و البته به دخترها پیشنهاد میکنم این فیلم رو نگاه نکنن ... به چند دلیل ... یکی از این دلایل اینه که دخترای ایرانی جنبه ی همچین فیلمایی رو ندارن ... یکی دیگه اینه که این فیلم فرق دخترای این خراب شده با اونجا رو نشون میده که ممکنه به دخترای گرامی ایرانی بر بخوره ... به هر حال بنظر من نگاه نکنن بهتره چون اینجور فیلما جنبه میخواد که متاسفانه ...

امیدوارم پسرا این فیلم رو ببینن تا بیشتر متوجه دخترای اینجا بشن و متوجه اینم بشن که دخترای اینجا لیاقت توجه و دوست داشتن رو ندارن

امیدوارم تو زندگیتون هم موفق باشید ...

دوست نداشتم وبلاگ رو ببندم اما مجبورم ... برام دعا کنین چون خیلی مشکل دارم ...

همتون رو دوست دارم

                                                 خداحافظ            

                                                                پایان



[ سه شنبه 21 شهریور 1385 - 03:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| بردیا ] [جورواجور , ] [+]
پایان
دوشنبه 13 شهریور 1385

با کسی که بهش خیلی اعتماد کرده بود و فکر میکرد آدم روزای سختیاس و با هم خیلی خوبن و همدیگرو قبول دارن و کمی تا قسمتی هم همدیگرو دوست دارن ... بنا به دلایل چهره ای از دست میده البته نا خواسته چون طرف مقابلش خواست جدا شه وگرنه اون دوست نداشت ... خیلی طول کشید تا از یاد ببرتش البته هنوزم وقتی یادش میوفته کلافه میشه ... بعد از یه مدتی که انتظار ۳۰۰ هزار تومن پول رو میکشید بالاخره این پول با جایزه ای که تو بانک بهش دادن جور شد ... خوشحال و خندان با کمی استرس شب رو به صبح رسوند تا بره سخت افزار های کامپیوترشو سفارش بده ... شب که میاد خونه ... مامان و خواهر ناتنیش با باباش بگو مگو میکنن یه چیزی فراتر از بگومگو ... که پای همسایه ها هم باز میشه ... همه ی اون همسایه های فضول شهرستانی ... اعصابش خورد میشه ... بجای اینکه باباش اونو برا زندگی ایندش راهنمایی کنه ... اون باید باباشو راهنمایی کنه ... خیلی از مشکلای دیگه که روش نمیشه بگه ... فرداش قراره اتفاقای بدی بیوفته ... مامانش که خیلی نگرانش بود بهش گفت تو فردا برو بیرون شب بیا ... و از ساعت ۱۰ صبح رفت بیرون ... رفت تو پارک ... دکه ای اونجا بود ... رفت و هرچی تو جیبش داشت داد به یارو و بجاش یه بسته سیگار مالبرو گرفت ... و از صبح تا شب کشید و کشید و کشید ... و سیگار بود رفیق تنهایی و بیکسی و در موندگی اش ... نمیدونه فردا چی میشه؟ هیچی نمیدونه ... ولی ... پسری با آرزوهای بزرگ اینجوری نابود شد

                                      پایان وبلاگ



[ دوشنبه 13 شهریور 1385 - 11:09 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]
[ پیام ()|| بردیا ] [موضوع های مختلف , ] [+]